زنی که در جستجوی خواهر گمشده خود است، با فرقه ای شیطانی در یکی از روستاهای نیویورک برخورد کرده و متوجه می شود آنها با ناپدید شدن خواهرش در ارتباط هستند...
زنی که در جستجوی خواهر گمشده خود است، با فرقه ای شیطانی در یکی از روستاهای نیویورک برخورد کرده و متوجه می شود آنها با ناپدید شدن خواهرش در ارتباط هستند...
فیلم نوآر این هفته، «هفتمین قربانی» اثر وال لووتن (1943) است. هفته گذشته دان مالکوم درباره یکی از فیلمهای مورد علاقهام، «خوابِ عمیق» نوشت که بسیاری معتقدند شاید اصلاً یک فیلم نوآر نباشد، در حالی که «هفتمین قربانی» تقریباً هرگز بهعنوان نوآر طبقهبندی نمیشود، در حالی که نمونهای برجسته از این سبک است.
این فیلم تنها بر اساس یک عنوان که شرکت RKO به لووتن داده...
فیلم نوآر این هفته، «هفتمین قربانی» اثر وال لووتن (1943) است. هفته گذشته دان مالکوم درباره یکی از فیلمهای مورد علاقهام، «خوابِ عمیق» نوشت که بسیاری معتقدند شاید اصلاً یک فیلم نوآر نباشد، در حالی که «هفتمین قربانی» تقریباً هرگز بهعنوان نوآر طبقهبندی نمیشود، در حالی که نمونهای برجسته از این سبک است.
این فیلم تنها بر اساس یک عنوان که شرکت RKO به لووتن داده بود ساخته شد. کارگردانی آن را مارک رابسون—در نخستین تجربهاش بهعنوان کارگردان—بهعهده داشت و در آن بازیگرانی چون تام کانوی (نقشی شبیه همان نقشی که در «مردم گربه» داشت و در آن کشته شد)، ژان بروکس («مرد پلنگی»)، ایزابِل جوئل («مرد پلنگی»)، کیم هانتر (نخستین تجربهٔ سینماییاش) و هیوس بیومونت حضور داشتند. فیلمبرداری از نیکلاس موزوراکا («خون بر ماه»، «مردم گربه») و موسیقی از روی وبب («از گذشته»، و بسیاری فیلمهای نوآر دیگر) است.
همانطور که میبینید، فیلم بازیگران و سازندههای خوبی دارد که در بسیاری از آثار کلاسیک دوران نوآر کار کردهاند. پس چرا این فیلم «نوآر» تلقی نمیشود؟ کسی نمیداند. در دههٔ ۱۹۴۰ سازندگان عمداً دنبال ساختن نوآر نمیرفتند؛ فیلمها صرفاً به آن شکل بیرون آمدند. برایم جالب است بدانم دیگران دربارهٔ این فیلم چه فکر میکنند.
من این هفته فیلم را چند بار روی دیویدی دیدم و از ذهنم بیرون نمیرفت. قبلاً هرگز آن را ندیده بودم یا خیلی دربارهاش نخوانده بودم. ظاهراً وقتی از وال لووتن پرسیدند موضوع فیلم چیست، گفت: «مرگ خوب است.» فیلم پر است از آدمهای غمگین و تنها. حتی منشیهای نقشهای کماهمیت هم پدران الکلی یا پشیمانیهای بزرگ در زندگیشان دارند. این فیلم شاد نیست، اما اندیشیدن برمیانگیزد. و همچنین آدم را به این فکر میاندازد که «چطور، بهخدا، چنین فیلمی ساخته شده؟» به نظر من، فیلم درخشان است. من «مردم گربه» را اندکی بیشتر دوست دارم، چون وقتی سؤالات کلیدی دربارهٔ داستان میپرسید، روایت «هفتمین قربانی» تاب نمیآورد. در ادامه یک خلاصهٔ مفصل (احتمالاً بیشازحد طولانی) نوشتهام، اما توصیهام به شما اگر فیلم را ندیدهاید این است که اول آن را ببینید. چند صحنه در فیلم—بهویژه پایان—عجیب و تکاندهندهاند.
چند نکته که هنگام تماشا به آنها فکر کنید: ببینید چطور مری و گرگوری عاشق هم میشوند و انگار نیمهراه از جستوجوی ژاکلین دست میکشند. تنها شاعر، جِیسون، به نظر میرسد که واقعاً نگران سرنوشت اوست.
فیلم ظاهراً یک «بی-مووی» است که بیشتر از حد انتظار به ارجاعات ادبی و شیطانپرستی پُر شده است:
- جِیسون، شاعر، که زیر پای «دانته» نشسته است.
- میمی محکوم (ارجاعی به روسپی اپرای لا بوهم؟)
- اتاق شمارهٔ ۷ با حلقهای برای دار زدن.
فیلم داستان زنی جوان بهنام مری را روایت میکند که در مدرسه است و پی میبرد خواهرش مفقود شده است. ژاکلین گیبسون، که همیشه از خودکشی حرف زده، تنها خویشاوند مری است. مری بعدها میفهمد که ژاکلین «حسش این بود که زندگی ارزش زیستن ندارد مگر اینکه بتوانی آن را به پایان برسانی.»
مری به نیویورک برمیگردد و تلاش میکند خواهرش را پیدا کند. او آپارتمانی بالای رستورانی بهنام «دانته» را که ژاکلین اجاره کرده بود پیدا میکند و صاحبسالخوردهٔ رستوران را برای باز کردن در قانع میکند. قبل از ورود، او میمی را میبیند، زنی سرفهکنان و بیمار که در همان راهرو زندگی میکند. تنها چیزی که در اتاق خالی هست صندلیای است و یک طناب دار که بالای آن آویزان است. بعداً، در بخش پلیس با یک کارآگاه خصوصی ملاقات میکند که پس از آنکه از سوی یک مؤسسهٔ دیگر که بهدنبال ژاکلین است تهدید میشود، تصمیم میگیرد کمک کند. در همین حال، مری به سردخانه مراجعه میکند و پیامی میگیرد که فرد دیگری هم بهدنبال خواهرش بوده. او نزد وکیل گرگوری وارد میشود و بعداً میفهمد او همسر مخفی ژاکلین است. آنها توافق میکنند با هم همکاری کنند تا خواهر را پیدا کنند، اما قبل از آن شامی میخورند و بهنظر میرسد دارند به هم دل میبندند.
کارآگاه کوتولهای که اول مری را پس زده بود، وارد پرونده میشود و اطلاعاتی کسب میکند. او پی میبرد ژاکلین شرکت تولید محصولات زیباییاش را «بهعنوان هدیهٔ کامل» به مدیر آن—زنی بهنام خانم ردی—واگذار کرده که قبلاً گفته بود شرکت را خریده است. آنها تصمیم میگیرند محل کار را بگردند، بهویژه اتاق پشتی که کارآگاه اول نتوانسته بود واردش شود. مری و مرد شبانه به آنجا میزنند و مری مرد کوچکتر را که ترسیده با زور وارد اتاقی در انتهای راهرو تاریک میکند. مرد قفل را باز میکند و وارد میشود. او سریع بیرون میآید، مانند زامبی، و بعداً ظاهراً با زخمی در شکم افتاده و مرده پیدا میشود. مری از آنجا فرار میکند و با مترو به خانه برمیگردد. در مترو، غرق در فکر است و چند بار قطار A را تا انتها میراند. در خیابان چهاردهم، دو مرد مردی سوم را به داخل قطار میکشند. اول بهنظر میرسد او مست است، اما سرش خم میشود و معلوم میشود همان کارآگاه مرده است. مری واگن را عوض میکند و از بلیتفروش میخواهد برگردد و به دستگیر کردن آن مردان کمک کند. البته وقتی برمیگردد، مردان و جسد ناپدید شدهاند. آیا او خواب دیده بود؟
مری و ژاکلین روزنامهها را میگردند اما هیچ خبری دربارهٔ جسد پیدا نمیکنند. گرگوری به مری شغلی بهعنوان آموزگار مهدکودک میدهد. بعداً گرگوری با روانپزشک دلهرهآوری بهنام دکتر جودد ملاقات میکند که اعتراف میکند چند روزی است ژاکلین را نگه داشته تا از او حفاظت کند و برای مراقبت از او پول میخواهد. شوهر، که چندان شوکه یا خشمگین بهنظر نمیرسد که همسرش توسط پزشک نگه داشته شده (شاید چون مری و او دارند از پرونده فاصله میگیرند)، از دادن پول خودداری میکند اما در نهایت حدود ۴۵ دلار از کیف پولش به او میدهد. دکتر جودد، که حالا احتمالاً میفهمد دیگر پول بیشتری نخواهد گرفت، به مری پیشنهاد میکند ژاکلین را بازگرداند. آنها به خانهٔ دکتر میروند؛ ژاکلین آنجا نیست و پزشک برای پیدا کردن او بیرون میدود. همینکه او میرود، در زده میشود و ژاکلین وارد میشود! ژاکلین نگاهی میاندازد، انگشتش را روی لبهایش میگذارد تا خواهرش را ساکت نگه دارد و در را میبندد. وقتی مری در را باز میکند، او ناپدید شده است؛ ظاهراً او کارآگاهانی را که در اطراف خانهٔ دکتر مخفی شده بودند دیده بود.
بعدتر در رستوران، مری و گرگوری ناهار میخورند و با شاعری شکستخورده آشنا میشوند. زن سالخوردهای که رستوران را اداره میکند تصمیم میگیرد این مرد شاید بتواند مری جوان را دلگرم کند و او را به میزشان میآورد، درست وقتی گرگوری اعتراف میکند که میخواهد همسرش را پیدا کند تا «چیزها را» مرتب کند—چه چیزهایی؟ ما متوجه نمیشویم چرا که در همان لحظه شاعر تصمیم میگیرد کنارشان بنشیند. گرگوری به جیسون بهگونهای نگاه میکند که گویی زنی حسود است. شاعر جیسون از ژاکلین خبر دارد و تصمیم میگیرد به آنها کمک کند.
آنها به مهمانی میروند و با دکتر جودد روبهرو میشوند. شاعر دکتر را بهسخن میگیرد و خواهش میکند بگوید ژاکلین کجاست. زنی در مهمانی که اعتراف میکند زمانی با ژاکلین «صمیمی» بوده، میگوید که از وقتی ژاکلین با جودد ملاقات کرده «او را از گردش خارج کردهاند»—این جمله نگاههای تندی از سوی گرگوری برمیانگیزد.
جِیسون به کتابخانه میرود تا ببیند خانم ردی و دکتر جودد چه کتابهایی قرض گرفتهاند. معلوم میشود هر دو کتابهایی دربارهٔ امور ماورایی گرفتهاند. جِیسون نمادی را پیدا میکند که در یکی از کتابها نمادی شیطانی نشان داده شده است. او به مری میگوید، در حالی که مری حتی بیشتر از قبل به پرونده بیاعتنا بهنظر میرسد. جِیسون او را قانع میکند به شرکت زیبایی برود و سؤال بپرسد. آن نماد همچنین لوگوی جدید شرکت است. (آیا یک انجمن مخفی شیطانپرست لوگویشان را روی کالاهای یک سالن زیبایی چاپ میکند؟) خانم ردی وقتی میفهمد که آرایشگر فرانسس فالون (ایزابِل جوئل) حرف زده عصبانی میشود: «احمق! آن نماد مال ماست! داشت دربارهٔ ما سؤال میپرسید!»
صحنهٔ بعد که تردید ندارم بر «سایکوا» تأثیر گذاشته، این است: مری در اتاقش دوش میگیرد و زنی وارد میشود. چه چیزی آسیبپذیرتر از لختی زیر دوش میتواند باشد؟ خانم ردی، که تنها بهصورت سایهای روی پردهٔ دوش دیده میشود، به مری هشدار میدهد شهر را ترک کند و میگوید خواهرش قاتل است—ظاهراً او همان کسی است که کارآگاه خصوصی را قبلاً خنجر زده بود. سایهای که روی پرده میافتد زن را با کلاهی که شبیه شاخ بهنظر میرسد نشان میدهد؛ ارجاعی آشکار به شیطان.
صحنهٔ بعد یک اجتماع بسیار متمدنِ شیطانپرستانه است؛ من را به یاد گروه شیطانپرست «بچهٔ رزماری» میاندازد. در آن جلسه روشن میشود خانم ردی، برخی از مهمانان قبلی و فرانسس همه جزئی از این گروه هستند. آنها میگویند خشونتآمیز نیستند اما باید کاری دربارهٔ ژاکلین انجام شود. تصمیم میگیرند او را ربوده و مجبور به خودکشی کنند. طبق تاریخچهٔ گروه، شش خیانت رخ داده و شش مرگ بهعنوان مجازات بوده است. افسوس، او قرار است هفتمین قربانی باشد. آنها اعتقاد دارند رفتن او نزد روانپزشک خیانت است.
در همین حال، مری بستههایش را جمع میکند. او به آپارتمان یکاتاقهٔ جِیسون سر میزند (با چشماندازی شگفتانگیز؛ امروز آن اتاق در نیویورک قیمت زیادی میداشت). مری به جِیسون میگوید که قصد رفتن دارد. جِیسون با گرگوری تماس میگیرد و تصمیم میگیرند ژاکلین باید پیدا شود، حتی اگر بهخاطر این باشد که خودش تسلیم پلیس شود (دوباره، این شوهر و مری واقعاً بهنظر نمیرسد که خیلی به ژاکلین اهمیت دهند).
جودد اینبار تصمیم میگیرد محل ژاکلین را لو بدهد چون به او گفتهاند که ژاکلین قاتل است. ژاکلین، که ظاهراً در شوک است، دربارهٔ شکنجهٔ خود توسط گروه شیطانپرست حرف میزند. او فقط برای هیجان به گروه پیوسته بود. وقتی خواسته از گروه خارج شود، آنها از او میخواهند خودکشی کند. او را برای مدت طولانی در اتاق پشتی شرکت زیبایی زندانی کردند. او تنها بعد از آنکه مری و کارآگاه درِ آن اتاق را شکستند و باز کردند توانست فرار کند. ژاکلین اعتراف میکند مرد را کشته و فرار کرده است.
مری و گرگوری ژاکلین را تنها میگذارند (دوباره: آیا واقعاً به این زن اهمیت میدهند؟) و ژاکلین بار دیگر ناپدید میشود! مری به سر کار میرود و برای شاگردان مهدش آهنگی ترسناک میخواند: «اینجا شمعی میآید تا تو را تا خواب روشن کند… اینجا بلایی هست که سرت را خواهد برید.» مطمئنم آن بچهها به دیوانههایی بدل شدند.
رهبران فرقه، بهسرپرستی بن بارد، ژاکلین را مینشینانند و تلاش میکنند او را قانع به نوشیدن سم کنند. آنها دور او را میگیرند و او را تحت فشار قرار میدهند. نور روز اتاق تاریک میشود و او هنوز نشسته است. ژاکلین تصمیم میگیرد که این زمان مرگ او نیست، پس آنها که خود را غیرخشونتآمیز میدانند، او را آزاد میکنند. او که دو بار در آن شب از مرگ گریخته، به تنهایی از خیابانهای تاریک عبور میکند و توسط مردی با چاقوی شکافزن تعقیب میشود که از سایهها بیرون میآید مثل هری لایم در «مرد سوم». او از دست او فرار میکند و بهسوی آپارتمان مری میرود. اما بهجای آن، زن که دوبار از مرگ گریخته با همسایهٔ میمی در راهرو روبهرو میشود. دیالوگ آن صحنه چنین است:
ژاکلین (ضعیف): کی هستی؟
میمی: من میمیام—من دارم میمیرم.
ژاکلین: نه!
میمی: بله. آرام است، اوه، چقدر آرام. کمتحرکم، اما این [مرگ] همیشه میآید—نزدیکتر و نزدیکتر. استراحت میکنم و باز هم دارم میمیرم.
ژاکلین: و تو نمیخواهی بمیرى. من همیشه میخواستم بمیرم—همیشه.
میمی: من ترسیدهام.
ژاکلین سرش را تکان میدهد.
میمی (با تصمیم ناگهانی): من از ترسیدن خستهام—از انتظار. من منتظر نمیمانم. میروم—میخندم، میرقصم—همهٔ چیزهایی که قبلاً میکردم.
ژاکلین: و بعد؟
میمی: نمیدانم.
ژاکلین (خیلی آرام و تقریباً با حسادت): تو خواهی مرد.
میمی بلافاصله به اتاقش بازمیگردد. ژاکلین تماشایش میکند تا وقتی چراغ اتاق میمی روشن میشود و سپس در بسته میشود و دوباره راهرو را در نور نیمهتاریک فرو میبرد. در این نیمتاریکی، او از درِ آپارتمان مری برمیگردد و بهسوی اتاق شمارهٔ ۷ قدم برمیدارد. در را باز میکند و وارد میشود. برای لحظهای کوتاه نورِ راهرو سایهٔ حلقهٔ دار را روی دیوار دورتر اتاق میافکند و سپس در پشت او بسته میشود.
جودد و جِیسون محل تجمع شیطانپرستان را پیدا میکنند و مطلع میشوند که ژاکلین آزاد شده است. آنها «پدرما» (دعای ربانی) را برای اعضا میخوانند و اعضا از هم میپاشند. ظاهراً این امتیازی است که فیلمسازان به این روند دادهاند.
در آپارتمان مری که ژاکلین تقریباً واردش شده بود، جِیسون و مری در تاریکی کنار پنجره ایستاده و اعتراف میکنند که عاشق هم شدهاند، بیخبر از عمل هولناکی که در اتاق کناری قرار است اتفاق بیفتد.
آخرین تصویر فیلم در راهروست. میمیِ بیمار در حالی که برای بیرون رفتن آماده شده از پلهها پایین میآید و صدای حلقآویز شدن ژاکلین پشت در شنیده میشود.
«من بهسوی مرگ میدوم و مرگ بهسرعت با من ملاقات میکند. و همهٔ لذتهایم مثل دیروزند.»
(خلاصهٔ بالا از بررسی اصلی گرفته شده است.)
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران