برندهٔ ۱۰ جایزهٔ امی پرایمتایم
در مجموع ۸۷ جایزه و ۶۰ نامزدی
رتبه
رتبه سریال در جهان5
این یکی از بهترین مجموعههای درامی است که در سالهای اخیر دیدهام. حفظ تنش و درام هنگام بازگویی حوادث واقعی که بیننده تا حدی از آنها خبر دارد کار دشواری است، اما این برنامه بهخوبی از عهدهٔ آن برآمده است. روایت کمی قابلپیشبینی است چون از چند زاویهٔ دید مختلف داستان را روایت میکند: دانشمندان و مدیرانی که نمایندهٔ دولت شورویاند، کارمندان نیروگاه و کارگران...
این یکی از بهترین مجموعههای درامی است که در سالهای اخیر دیدهام. حفظ تنش و درام هنگام بازگویی حوادث واقعی که بیننده تا حدی از آنها خبر دارد کار دشواری است، اما این برنامه بهخوبی از عهدهٔ آن برآمده است. روایت کمی قابلپیشبینی است چون از چند زاویهٔ دید مختلف داستان را روایت میکند: دانشمندان و مدیرانی که نمایندهٔ دولت شورویاند، کارمندان نیروگاه و کارگران آسیبپذیر، و البته تودهٔ مردمی که درگیر فاجعه میشوند؛ و در نهایت برای نگاهی نزدیکتر، همسر یکی از کارکنان نیروگاه که شوهرش را دنبال میکند تا بیمارستانی در مسکو. همهٔ این دیدگاهها خوب پرداخت شدهاند.
برخی از نقدهایی که دیدم چندان روی من تأثیر نگذاشت. یکی در سایتی دیگر نوشته بود سریال خوب است اما نمرهٔ پایین میدهد چون باورش نمیشود که بالاتر از Game of Thrones امتیاز گرفته باشد — خوب، هر کسی نظر خودش را دارد. یک نفر هم احساس کرد مینیسریال به کمرنگ نشان دادن کمونیستها تمایل داشته است. من دوران گورباچف و گلاسنُست را تجربه کردهام و این تصویر برای من کاملاً نزدیک به حقیقت آمد.
نیت دارم سریال را دوباره ببینم، بعد از اینکه کتابی را که تا حدی براساس آن ساخته شده خواندم. از دستش ندهید.
***
ترسناک و عبرتآموز — یکی از استثناییترین نمونههای روایت تلویزیونی که احتمالاً میتوان دید
«ملکوت سوم بوق خود را نواخت و ستارهٔ بزرگی از آسمان افتاد، چون مشعل میدرخشید، و بر یکسوم رودها و چشمههای آب افتاد. نام آن ستاره وردیگُرد (Wormwood) بود. یکسوم آبها تلخ شد و بسیاری از آب به سبب تلخی مردند.»
— مکاشفه ۸:۱۰-۱۱
«یاد جاودان»
— (عبارت سنتی که در پایان مراسم تدفین ارتدکس شرقی خوانده میشود)
«این سگ مادر وسط اتاق با تولههایش بود. به سمتم آمد — من گلولهای درش گذاشتم. تولهها دستهایم را لیس میزدند، همگی مهربان و بازیگوش بودند. مجبور شدیم از فاصلهٔ نزدیک تیراندازی کنیم. خدا نگهدار ما! یک پودل سیاه کوچک بود، هنوز برایش متأسفم. ما روی کامیون انبارشان را پر کردیم. بردیمشان برای دفن. راستش، گودالی عادی بود، هرچند باید طوری حفر میکردی که به سفرهٔ آب زیرزمینی نرسی و تهش را پلاستیک میگذاشتی. باید جایی نسبتاً مرتفع پیدا میکردی، اما میدانی چهطور است. قوانین همیشه شکسته میشد: پلاستیک نداشتیم، و دنبال نقطهٔ مناسب هم وقت زیادی نگذاشتیم. اگر زخمیشان کنی نه بکشی، جیغ میزنند و گریه میکنند. آنها را از کامیون داخل گودال میریختند و این پودل کوچک شروع کرد به خزیدن. از گودال بیرون آمد. دیگر کسی فشنگ نداشت. هیچ چیز نداشتیم که کار را تمام کند، حتی یک فشنگ. آن را به گودال برگرداندند و همه را با خاک پوشاندند. هنوز برایش متأسفم.»
— روایتشده به اولگا الکسیویچ؛ «صداها از چرنوبیل: تاریخ شفاهی یک فاجعهٔ هستهای» (۱۹۹۷)
«در مجموع، ۵۰ میلیون کیوری رادیواکتیویته توسط انفجار چرنوبیل منتشر شد، معادل ۵۰۰ بمب هیروشیما. برای چنین بارش فاجعهباری تنها فرار کمتر از ۵ درصد از سوخت هستهای راکتور کافی بود. در اصل بیش از ۲۵۰ پوند اورانیوم غنیشده در آن موجود بود — بهاندازهای که میتوانست بخش بزرگی از اروپا را آلوده و ویران کند. و اگر سه راکتور دیگر نیروگاه چرنوبیل بهخاطر انفجار نخست آسیب دیده بودند، تقریباً هیچ موجود زندهٔ تنفسی روی سیاره باقی نمیماند.»
— سرگئی پلخی؛ «چرنوبیل: تاریخ یک فاجعهٔ هستهای» (۲۰۱۸)
«دانشمندان شوروی پذیرفتند که ۱۷.۵ میلیون نفر، از جمله ۲.۵ میلیون کودک زیر هفت سال، در زمان فاجعه در مناطق بشدت آلودهٔ اوکراین، بلاروس و روسیه زندگی میکردند. از این تعداد، تا پایان ۱۹۸۶، ۶۹۶٬۰۰۰ نفر توسط مقامات پزشکی شوروی معاینه شده بودند. با این حال، آمار رسمی مرگومیر منتسب به فاجعه تا به امروز همان عدد مانده است: ۳۱.»
— آدام هیگینباتم؛ «نیمهشب در چرنوبیل: داستان ناگفتهٔ بزرگترین فاجعهٔ هستهای دنیا» (۲۰۱۹)
این سریال در مهٔ ۲۰۱۹ منتشر شد؛ با بیش از یک سال باقیمانده تا پایان دولت ترامپ، شاید نمایشِ یک حادثهٔ هستهای در اتحاد جماهیر شوروی ۳۳ سال پیش، در نگاه اول چندان مرتبط با حالوهوای امروز بهنظر نرسد. اما، البته، موضوع واقعاً حادثهٔ هستهای نیست. موضوع انکار و حیلتورزی حکومتی است، خطر ردّ علمی شدن بهخاطر ایدئولوژی است، اهمیت رسانهٔ آزاد است، دروغها و کسانی که تلاش میکنند حقیقت را به قدرت بگویند، و مردمی که وقتی یک نظام قانونی از ریشه فاسد شود، رنج میبرند.
با این دید، ناگهان مرتبط با ایالات متحدهٔ ۲۰۱۹ هم میشود.
کریگ مزین (که پژوهش دربارهٔ انفجار چرنوبیل را از ۲۰۱۳ آغاز کرد) خالق، نویسنده و تهیهکنندهٔ اجرایی است؛ یوهان رنک کارگردان است. سریال ترکیبی است از بخشی فیلم ترسناک، بخشی حکایت هشداردهنده و بخشی مقالهٔ سیاسی. مزین در تحقیقش متوجه شد چقدر از جزئیات را نمیدانسته و این خلأ دانش محرکی برای ساخت سریال شد. سریال همزمان بازشکافی سیاسی و بازسازی مؤثر شرایط زندگی در یکی از بدترین فجایع هستهای تاریخ است؛ تصویری کابوسوار از آنچه ممکن است وقتی حقایق علمی تسلیم اهداف سیاسی شوند و حکومتها نهتنها تخصص علمی را تضعیف کنند بلکه ذات حقیقت را هم زیر سوال ببرند. شروع و پایان سریال بیننده را وادار میکند دربارۀ هزینهٔ دروغهای گستردهٔ ملی بیندیشد. اما به همان میزان، از قهرمانان هم تجلیل میکند و در این معنا، حس انسانگرایی چشمگیری دارد.
بازیها فوقالعادهاند، نگارش دقیق و هراسآور است، ترکیببندی بصری استثنایی است، و سریال شایستهٔ برندهشدن جوایز متعدد شد. این اثر در مجموع نمایشی است که به تبلیغاتش میارزد.
۲۶ آوریل ۱۹۸۶، ساعت ۱:۲۳ بامداد؛ نزدیک شهر پریپیات در شمال جمهوری شوروی سوسیالیستی اوکراین. واحد شمارهٔ ۴ در نیروگاه هستهای ولادیمیر ایلیچ لنین (چرنوبیل) منفجر میشود و حجم عظیمی از مواد رادیواکتیو پخش میشود. آتشنشانان فراخوانده میشوند، اما نه آنها و نه مردم محلی از شدت وضعیت خبر درستی ندارند. در حالی که کمیتهٔ مرکزی تلاش میکند قضیه را پنهان نگه دارد، کمیسیونی برای تحقیق فوراً تشکیل میشود. رئیس کمیسیون بوریس شچربینا (با اجرای درخشان استلان اسکارسگارد) است، معاون رئیس شورای وزیران که مردی حزبگراست و وقتی گفته میشود اشعهٔ منتشرشده از راکتور از یک رادیوگرافی سینه قویتر نیست، باور میکند. کارشناس علمی کمیسیون والری لگاسوُف (جارد هریس خیرهکننده) است، که فوراً درمییابد حادثه بسیار جدیتر از آن چیزی است که دولت میگوید و جمعیتی که در خطر قرار دارند نه دهها هزار، بلکه دهها میلیون است.
سریال با انفجار آغاز میشود و سپس لگاسوف و شچربینا را دنبال میکند که بررسی میکنند چرا این اتفاق افتاده و ناگهان دوستی قویای بینشان شکل میگیرد. در مسیر، با تعداد زیادی شخصیت آشنا میشویم؛ برخی شناختهشده، بسیاری نه: اولانا خومیوک (شخصیتی مرکب؛ اجرا: امیلی واتسون)، فیزیکدان هستهای از مینسک؛ لیودمیلا ایگناتنکو (اجرای دلشکنندهٔ جسّی باکلی)، همسر یکی از امدادگران اولیه؛ واسیلی ایگناتنکو، آناطولی دیاتلوف (پال ریتر در نقش تکاندهنده) معاون مهندس ارشد، میخائیل گورباچف (دیوید دنکیک)، و بسیاری دیگر که هریک نقش خود را در بازنمایی فاجعه ایفا میکنند.
تمِ سریال ظریف نیست. خط آغازین این است: «هزینهٔ دروغها چیست؟» و این مسئله در مرکز پنج قسمت قرار دارد. سریال اتحاد جماهیر شوروی را جایی نشان میدهد که در آن دروغ و ادارهٔ دولت یکیاند، و نشان میدهد وقتی نهادهای حکومتی ایدئولوژی را بر حقایق عینی ترجیح میدهند و سیاستمداران خودخواه، آنچه کارشناسان میگویند را نادیده میگیرند، چه بلایی سر جامعه میآید. این اساساً نمایش خطراتِ پنهانکاری رسمی است. قسمت اول بهویژه نشان میدهد سیستمی که به کمیتهها، بوروکراسی و محرمانگی وسواس دارد چطور عمل میکند — سلسلهمراتبی پیچیده و انعطافناپذیر که اطلاعات را تا بالاترین سطح میفرستد و در عین حال حقیقت را پنهان میکند.
سریال ممکن است در جزئیاتی اغراق کند اما منابع و مستندات متعدد نشان میدهد که آمادگی بسیار ناچیز و شبکهٔ دروغهای دولتی کاملاً واقعیت داشتهاند: بیمارستانها بدون تجهیزات ابتدایی، کمبود دارو و سرسوزن، ممنوعیت داشتن دوزیمتر برای عموم و اطلاعرسانیٔ واقعی از طریق رادیوهای کوتاهبرد خارجی که در شوروی غیرقانونی بودند. از طرفی، دولت در روز اول ماه مه مردم را به شرکت در رژهها تشویق میکرد حتی در مناطقی که خود میدانستند بشدت آلودهاند. پس گرچه ممکن است برخی جزئیات نمایشی یا ساختگی باشد، در پایهٔ خود حقیقت تلخ و گستردهای وجود دارد.
از نظر بصری، چرنوبیل شاهکار است؛ هر بخش خلاقانه کار با دقت و ذوق انجام شده است. انفجار در فاصله و از زاویهٔ دید انسانی نشان داده میشود، نه از منظر تماشای تماشاگر صرف؛ این روش نشان میدهد هدف سریال انسانها و تجربهٔ انسانیاند نه صرفاً جلوهٔ بصری. نماها بیتکلف و در عین حال گاه بسیار هنریاند — صحنههایی که با کمترین نور و تمرکز بر واکنش انسانی ساخته شدهاند، وحشت و خفقان موقعیت را منتقل میکنند.
بازیها بسیار قویاند: جارد هریس لگاسوف را مردی خسته اما مصمم نشان میدهد، استلان اسکارسگارد شچربینا را از یک حزبگرا به شخصیتی قابلدرک و همدرد تبدیل میکند، و پال ریتر دیاتلوف را به چهرهای منزجرکننده، خودشیفته و قلدر بدل میکند. با این حال، یکی از ایرادها این است که شخصیتها گاهی خیلی سیاه و سفیدند — قهرمانان تا حدی قدیسنما و شخصیتهای منفی تقریباً مطلقاً شرور تصویر شدهاند. برخی چهرهها و رخدادها برای دراماتیزهکردن داستان به شکلی سادهشده بازنویسی شدهاند؛ مثلاً شهادت پایانی لگاسوف در دادگاه تا حدی ساخته و پرداختهٔ دراماتیک است و شخصیت اولانا خومیوک مرکبی است که گاهی کلیشههای سینمایی را تداعی میکند.
چرنوبیل فاجعهای است که تا دههها بعد هم تأثیراتش بر محصولات و حیوانات باقی ماند — در سوئد همچنان قارچ، گوزن شمالی و گراز وحشی برای آلودگی به سزیم-۱۳۷ کنترل میشوند و گهگاه برای فروش نامناسب تشخیص داده میشوند. فاجعه تأثیر عمیقی بر عرصهٔ ژئوپولیتیک داشت و بهعنوان شروعی برای افول اتحاد جماهیر شوروی دیده میشود. اما در اصل، سریال بیشتر علاقهمند است نشان دهد وقتی حکومتها گوششان را به علم میبندند و تصمیمات بر اساس ایدئولوژی یا خودبینی اتخاذ میشود چه بلایی بر سر مردم میآید — پیامی که امروز هم، با بحرانهای جهانی مثل تغییر اقلیم، بسیار قابل تفسیر است. چرنوبیل در همهٔ جنبهها اثری برجسته، هولناک و درعینحال روشنگر است.
و تمام اینها را نگفتم تا سراغ سگها نروم — هنوز آمادگی حرفزدن دربارهٔ آن بخش را ندارم.
***
من واقعاً برای این سریال هیجانزده بودم چون چیزهایی دربارهٔ اتحاد جماهیر شوروی خواندهام و نسبت شخصیای با آن دارم (در کشوری متولد شدم که زمانی از ماهوارههای شوروی بود). اما ناامید شدم. بعضی صحنهها بیشازحد کش داده شدهاند تا جایی که احساس میکردم باید جلو بیندازم (مثلاً تقریباً پنج دقیقهٔ کامل طی کردن زیر هسته برای باز کردن یک شیر). همچنین ناراحت بودم که سریال درست از نقطهٔ فاجعه شروع میشود؛ فکر میکنم اگر بخش پیشزمینه و زمینهٔ بیشتری نشان میدادند برایم قابلدرکتر میشد.
نمیتوانم توصیهاش کنم.
***
سریال بسیار خوبی است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1پایان سریال
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران