نامزد ۱ جایزهٔ امی ساعات پربیننده — ۱ برد و در مجموع ۱۱ نامزدی
رتبه
رتبه سریال در جهان1485
این سریال در آغاز تا حدی جالب بود، اما باید هشدار بدهم که خیلی زود خستهکننده میشود و در بخش عمدهای از فصل همینگونه باقی میماند. داستانی است که میشد در دو ساعت روایت شود، اما سازندگان آن را با صحنههای طولانی از سفرهای جادهای و دیالوگهای بیمحتوا کش دادند. چند شخصیت جذاب وجود دارند، اما کافی نیست. با این همه انتخاب خوب این روزها،...
این سریال در آغاز تا حدی جالب بود، اما باید هشدار بدهم که خیلی زود خستهکننده میشود و در بخش عمدهای از فصل همینگونه باقی میماند. داستانی است که میشد در دو ساعت روایت شود، اما سازندگان آن را با صحنههای طولانی از سفرهای جادهای و دیالوگهای بیمحتوا کش دادند. چند شخصیت جذاب وجود دارند، اما کافی نیست. با این همه انتخاب خوب این روزها، من از دیدن این سریال صرفنظر میکردم و دنبال گزینهای بهتر میگشتم. حتی ترسناک هم نیست؛ برای مدتی مرموز است، اما وقتی رمز و راز زودتر از انتظار حل میشود، بیمعنی و احمقانه بهنظر میرسد.
شروع بسیار خوب است اما روایت با پیشروی سریال ضعیف میشود.
«همه را برای مدتی به هیجان آورد؛ / او مترسکی و کابوسِ جهان بود / در چنان زمانهای که بخت او را ثابت کرد / که دیوانه زندگی کند و عاقل بمیرد.»
- میگل دو سروانتس؛ دون کیشوت (ترجمه تقریبی)
«واقعیت مانند یخ نازکی است؛ اما بیشتر مردم تمام عمر روی آن اسکیت میکنند و هیچگاه تا آخر سقوط نمیکنند. ما سقوط کردیم، اما به یکدیگر کمک کردیم.»
- استیون کینگ؛ The Outsider (ترجمه تقریبی)
اگر تا به حال فکر کردهاید فصل اول True Detective چگونه میبود اگر عناصر ماورایی که فقط اشارهوار بودند، پررنگ و جدی میشدند، The Outsider پاسخ ممکنِ شماست. سریال از یک پروندهی جنایی تاریک و زمخت آغاز میکند، در قسمت سوم مسیرش را تغییر میدهد و در قسمت ششم و هفتم کامل وارد قلمرو ماوراءالطبیعه میشود. آیا این دو لحن با هم ترکیب خوبی میسازند؟ تا حدی. قسمتهای اولیه بسیار قویاند و با شروع عناصر ترسناکِ کَنِشدار، تهدیدِ سنگینِ آن فصلهای خوشساخت جای خود را به نشانههای سبکِ کینگوار میدهد. موضوعات قابللمس مثل احساس گناه و فلجِ ناشی از غم کنار میروند و به مفاهیم کلیتر و انتزاعیتری مثل مسری بودنِ شر و توانایی آدمهای معمولی برای اتحاد در شرایط فوقالعاده پرداخته میشود (همان «درسهای کینگ»). با این حال، علیرغم ترکیب نهچندان کامل ژانرها، از تماشای سریال لذت بردم. من رمان را نخوانده بودم و واقعاً مشتاق بودم ببینم همهچیز به کجا میرسد. هرچند مسیر (بهویژه مراحل ابتدایی) از مقصد جالبتر بود، اما سفری بود که از آن پشیمان نیستم.
داستان: در شهر چرِروکی، جورجیا، جنازهی بشدت مثلهشدهی پسر نوجوانی به نام فرانکی پیترسون در جنگل پیدا میشود. کارآگاه قتل رالف اندرسون (با بازی فوقالعاده بن مندلسن) فوراً تحقیق را آغاز میکند. او همراه با مأمور اداره تحقیقات جورجیا یونیس سابلو (یول وازکزِ کمحرف) پس از چند ساعت به این نتیجه میرسند که قاتل شناسایی شده است: چندین شاهد گزارش میدهند که مربی لیگ جوانان و معلم محلی، تری میتلند (جیسون بیتمن)، خونآلود کنار صحنه دیده شده است. وقتی شواهد فیزیکی و تصاویر نظارتی هم به گناه تری اشاره میکنند، رالف کلهشق که هنوز در غم از دست دادن پسرش چند سال پیش فرو رفته، تری را جلوی چشم همه دستگیر میکند. در حالی که همسر تری، گلوری (جولیان نیکلسنِ در همریخته) و وکیلش هاوی سولومون (بیل کمپ) تلاش میکنند بفهمند چه اتفاقی افتاده، تری بر بیگناهیاش تأکید میکند و میگوید روز قتل در ایالتی دیگر در کنفرانس آموزشی بوده است. وکیل او با کمک کارآگاهش آلیک پلی (جرمی باب) خیلی زود فیلمی از حضور میتلند در آن کنفرانس پیدا میکند. اما چگونه یک نفر میتواند همزمان در دو جا باشد؟ این همان دُردانهی جذابی است که سریال با آن شروع میکند.
این سریال که از شبکه HBO پخش شد، بر پایهی رمان 2018 استیون کینگ ساخته شده و برای تلویزیون توسط رماننویس مطرح ریچارد پرایس اقتباس شده است (پرایس سابقهی نگارش برای درامهای HBO مانند The Wire و The Night Of را دارد). جیسون بیتمن علاوه بر بازی، دو قسمت اول را کارگردانی میکند و جو بصری تاریک و زمختی را پایهگذاری میکند که یادآور Ozark است. دنیس لِهِین، نویسندهی رمانهای جنایی شناختهشده، نیز برای دو قسمت پایانی فیلمنامه نوشته است. از دیگر شخصیتها میتوان به جینی اندرسون (مِر وینینگهامِ درخشان)، همسر رالف؛ کلاد بولتون (پدی کانسیداین) مدیر یک باشگاه نمایش محلی؛ جک هاسکینز (مارک منچکا)، کارآگاه خودویرانگر و تندخو؛ هالی گیبسون (سینتیا اریوو)، که نقش محقق شبهماورایی را دارد؛ و چند کاراکتر پلیسی و حقوقی دیگر اشاره کرد.
اگر نقطهای برجسته در سریال وجود داشته باشد (علاوه بر گروه بازیگرانِ عالی)، آن طراحی بصری است. بیتمن که سابقهی کارگردانی چند قسمت از Ozark را دارد، در دو قسمت اول لحنِ تاریک و زمختی را برقرار میکند و هر نما را با حس تهدید و ناخوشایندی غبارآلود میکند. سایهها فراواناند، رنگهای درخشان تضعیف شدهاند و طوسی و آبیهای شستهشده غالباند؛ شخصیتها اغلب در نماهای باز تنها نشان داده میشوند، در قابِ درها قرار میگیرند یا به گوشهها رانده میشوند؛ عمق میدان بارها بسیار کم است؛ حرکات دوربین آهسته و متفکرانهاند؛ تدوین تا حدی غیرخطی است تا روایت کمی نامتقارن بهنظر برسد (هرچند این غیرخطیبودن عمدتاً به دو قسمت اول و آغاز قسمت نهم محدود میشود)؛ حتی در یکی از لحظات از تقسیم دیآپتر استفاده شده تا پیشزمینه و پسزمینه همزمان واضح بمانند. سریال بهراستی شمایل یک درام جنایی پرستیژ HBO را دارد. در عین حال چند جلوهی کارگردانی زیبا هم دیده میشود؛ برای مثال در قسمت پایانی (کارگردانیشده توسط اندرو برنشتاین)، وقتی قهرمانان در حال عبور از غار هستند و از کنار تودهای آب میگذرند، چشمهای ضدقهرمان بهطرز غیر دیژتیک در آب منعکس میشود و تقریباً تمام صفحه را اشغال میکند — شاید ظریف نباشد، اما بسیار تاثیرگذار است.
یکی از عناصر برجستهی دیگر، موسیقی ناموزون دنی بنسی و سوندر جورینانس است که کمک زیادی به خلق فضا، لحن و ریتم سریال میکند. اغلب تکنتهایی عمیق و طولانی شنیده میشود که برای چند ثانیه کشیده میشوند؛ گاهی کل یک سکانس تنها با همین نتها همراهی میشود و حسِ پیشآگهیای فراتر از تصویر به صحنه میبخشد.
با تمام ژیمناستیکهای بصری، سریال مشکلاتی هم دارد، هم از نظر سبکی و هم روایی. نخست اینکه طولانی است؛ هشت قسمت برای روایت این داستان بیش از اندازه کافی بوده و روایت در قسمتهای پنج و شش واقعاً کند میشود. در قسمت هشتم (که بیشتر بر شخصیتها تمرکز دارد) دوباره جان میگیرد، اما بههرحال مادهی کافی برای پر کردن بیش از ده ساعت وجود ندارد. مشکل دیگر ترکیب ژانرهاست: آنچه با یک کارآگاه سختکوش و یک پروندهی وحشیانه آغاز میشود، بهتدریج به یک کارگاه شبهماورایی تبدیل میشود و این دو در کنار هم جا نمیافتند؛ قسمتهای ابتدایی با ترس و ناراحتی همراهاند و لحن و فضا بار روایت را بهدوش میکشند، اما هرچه جلوتر میرویم، بخش ترسناک پهنتر و کماثرتر میشود و پرایس هیچگاه نتوانسته این دو عنصر نامتجانس را کاملاً بههم پیوند بزند.
مشکلات دیگری هم احتمالاً از متنِ منبع نشأت میگیرند؛ مثلاً اولین گذار محکم به ماوراء بر پایهی تصادفی گذاشته شده که آنقدر غیرقابلباور است که انتظار داشتم سریال بعداً بازگردد و توضیحی ارائه دهد — که چنین اتفاقی نمیافتد. همچنین کلیشهی گروه مردمان ساده و کارگر که گرد هم میآیند تا چیزی فراتر از توان فردی را شکست دهند، یکی از موتیفهایی است که کینگ بارها بهکار برده و اینجا هم به چشم میآید.
با همهی اینها، در مجموع از The Outsider لذت بردم. مشکلات قابلتوجهی دارد، اما کارهای زیادی هم درست انجام میدهد: بازیها و زیباییشناسی کمک زیادی میکنند. گرچه دور از بهترین اقتباس از آثار کینگ است (آن عنوان همچنان برای The Green Mileِ فرانک دارابونت باقی میماند)، بهمراتب بهتر از تلاشهای اخیر مثل دو فیلم It از اندی موشیتی و (با تعجب) The Dark Towerِ نیکولای آرسل است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1پایان سریال
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران